فردا مي خوام اولين قسمت از اون سخنراني دكتر شريعتي رو كه گفتم بذارم . اينم يه مقدمه برا اون سخنراني .
قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است، وديعه ي مريم پاك من است، صليب مقدس من است در وفاي او اسير قيصر نمي شوم، زر خريد يهود نمي شوم، تسليم فريسيان نمي شوم، بگذار بر قامت بلند و راستين و استوار قلمم به صليبم كشند، به چهار ميخم كوبند، تا او كه استوانه ي حياتم بوده است، صليب مرگم شود، شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد تا خدا ببيند كه به نامجويي بر قلمم بالا نرفته ام، تا خلق بداند كه به كام جويي بر سفره گوشت حلال توتمم ننشسته ام، تا زور بداند، زر بداند، تزوير بداند كه امانت خدا را فرعونيان نمي توانند از من گرفت، وديعه ي عشق را قارونيان نمي توانند از من خريد و يادگار رسالت را بلعميان نمي توانند از من ربود .هر كسي را، هر قبيله اي را توتمي است، توتم من، توتم قبيله ي من قلم است. قلم زبان خداست، قلم امانت آدم است، قلم وديعه عشق است، هر كسي را توتمي است، و قلم توتم ماست . نظر يادتون نره .
+
نوشته شده در جمعه
1385/06/31ساعت 2:38 توسط شیطونک شاکی
|
تو صفحه ي 50 كتاب دو قرن سكوت , نوشته ي عبدالحسين زرين كوب , نوشته شده . داستان فتح ايران به وسيله ي مسلمانان صدر اسلام داستاني مفصل و خواندني است , مخصوصن ان زمان كه سپاه ايران به سرداري "رستم فرخ زاد" و سپاه عرب به سرداري "سعد بن ابي وقاص" در مقابل هم قرار گرفتند : از جمله مي نويسند رستم پيامي نزد سعد فرستاد كه كسي را نزد من بفرست تا با او سخن بگويم . "مغيره بن شعبه" را فرستادند . مغيره بيامد , رستم به وي گفت : شما عربان در سختي و رنج بوديد و نزد ما به سوداگري و مزدوري مي امديد . چون نان و نعمت ما بخورديد , برفتيد و ياران و كسان خود را نيز بياورديد . مثل شما و ما داستان ان مرد است كه پاره اي باغ داشت , روزي روباهي را در ان ديد , گفت يك روباه را چقدر باشد و باغ مرا از ان چه زيان افتد ؟ او را از ان جا نراند . پس از ان روباه برفت و روباهان را جمع كرد و به باغ اورد . باغبان فراز امد و چون كار بدين گونه ديد , در باغ فراز كرد و رخنه ها بر بست و ان روباهان را تمام بكشت . گمان دارم ان چه شما را بدين سركشي واداشته سختي و رنج است . بازگرديد , شما را نان و جامه دهيم . اكنون به ديار خود برويد و بيش از اين موجب ازار ما نشويد . مغيره جواب داد و گفت : از سختي و بدبختي هر چه گفتي ما بدتر از ان بوديم تا ان كه پيامبري در ميان ما امد و حال ما ديگر شد . ما را فرمان داد كه شما را به دين حق بخوانيم يا با شما پيكار كنيم . اگر بپذيريد بلاد شما هم شمار است . جز با دستوري شما اندر ان نياييم , و گرنه بايد جزيه دهيد يا پيكار كنيد تا فرجام كار چه شود ؟ رستم بر اشفت و گفت : هرگز گمان نمي كردم كه چندان بزيم كه چنين سخني بشنوم . بستني زياد بخوريد نظرم يادتون نره . تعداد بازديد با تعداد نظرات اصلن هم خوني نداره . جون هر كي دوست داريد نظر بديد من به فحشم راضيم .
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/06/29ساعت 22:29 توسط شیطونک شاکی
|
من كه خيلي اين شعر رو دوست دارم , اميدوارم شما هم خوشتون بياد .
اگر ايران بجز ويران سرا نيست من اين ويران سرا را دوست دارم
اگر تاريخ ما افسانه رنـگ است من اين افسانهها را دوست دارم
نـوای نــای مـا گر جانگدازست من اين نــای و نوا را دوست دارم
اگر آبوهوايشدلنشيننيست من اين آب و هــوا را دوست دارم
بهشوقخارصحراهایخشكش من اين فرسوده پا را دوست دارم
منايندلكشزمينرامیپرستم من اين روشن سمارادوست دارم
اگر بـــر مــن ز ايـــرانی رَوَد زور من ايــن زورآزمـــا را دوست دارم
اگر آلـــوده دامــــانـيـد اگـر پاک من ای مردم شما را دوست دارم
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/06/29ساعت 3:43 توسط شیطونک شاکی
|
قطعه ي زير رو "اندرو متيوس" 85 ساله تو استانه ي مرگ نوشته : اگر مي توانستم يك بار ديگر زندگي كنم ان وقت سعي مي كردم اشتبا هات بيشتري مرتكب شوم و ان قدر بي عيب ونقص نباشم . بيشتر استراحت مي كردم و نادان تر از اين سفر مي شدم . در واقع خيلي چيزها بود كه من ان ها را بيش از حد جدي گرفتم . بايد ديوانه تر مي بودم . اگر يك بار ديگر به دنيا مي امدم شانس خود را بيشتر امتحان مي كردم ; به نقاط تازه تر مي رفتم و بستني ها يه بيشتري مي خوردم . با مشكلات حقيقي روبه رو مي شدم و مشكلات خيالي را كنار مي گذاشتم . مي دانيد ; من از ادم هايي بودم كه لحظه به لحظه ي عمرم را محطاط و عاقلانه و سالم زيستم ; اگر دو باره به دنيا مي امدم تمام لحظات زندگي ام را از ان خود مي كردم . من از ان ادم هايي بودم كه هميشه با دما سنج و كيسه ي اب جوش و باراني و چتر نجات سفر مي كردم ; اگر دو باره به دنيا مي امدم ; سبك تر سفر مي كردم ; اگر زندگي از نو تكرار مي شد ; در سپيده دم صبح هاي بهاري با پاي برهنه به پياده روي مي رفتم و در پائيز تا دير وقت به خانه بر نمي گشتم ; چرخ و فلك ها ي بيشتري سوار مي شدم ; طلوع خورشيد را بيشتر نگاه مي كردم و اوقات بيشتري را با بچه ها مي گذراندم . فقط اگر زندگي تكرار مي شد . اما مي دانيد كه نمي شود .
هيچ كس فرصت دو باره زندگي كردن رو نداره اما مي تونيم زندگيمون رو با تجربه ي كسايي كه ارزوي حيات دوباره داشتن بسازيم . البته من فقط به قسمتايي كه گفته بستني ها ي بيشتري مي خوردم و بيشتر استراحت مي كردم عمل مي كنم , تا يه وقت زبونم لال موقع مردن حسرت به دل بستني خوردن و استراحت كردن نباشم . حالا شما كجا هاش رو انجام بديد مختاريد ولي اون دو تا از همشون بهتره . ببينم يه مسلمون پيدا نمي شه جواب من رو بده , چه جوري اهنگ مي ذارن تو وبلاگ .
تصميم دارم به مناسبت ماه رمضون سخنرانيه "اري اين چنين بود برادر" دكتر شريعتي رو بذارم نظر شما چيه بذارم يا نه البته گفته باشم جالب و مفيد , اما طولانيه بايد تو چند پست بذارمش . خلاصه كه بستني زياد بخوريد . فعلن نظر يادتون نره . تا بعد .
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/06/28ساعت 0:13 توسط شیطونک شاکی
|
نمي دونم چرا ولي وقتي دوباره اين نامه رو خوندم تصميم گرفتم بذارمش تو وبلاگ , با وجود اينكه از گذاشتن پست قبليم هنوز 2 ساعت نمي گذره . نمي دونم شايد چون خودم خيلي ازش خوشم مي ياد حيفم اومد كه بقيه نخوننش .
نامه آبراهام لينكلن به معلم پسرش : به پسرم درس بدهيد او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد . اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود . به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند . به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند . ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد . به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست . به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد . در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد ة اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است .
فقط خواهش مي كنم نظر يادتون نره , مخصوصن در مورد پست قبلي . هر كس نظر نده الهي كامپيوترش خراب شه
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/06/27ساعت 1:48 توسط شیطونک شاکی
|
دوست نداشتم از شهريور 1320 حرفي بزنم , اما داشتم كتاب مي خوندم يه چيزي نوشته بود كه گريم گرفت . گفتم اينجا بنويسم تا هم شما بخونيدش و هم اينكه خودم هميشه يادم بمونه . اونايي كه تاريخ خوندن مي دونن كه دهم شهريور 1318جنگ جهاني دوم شروع شد و تقريبن 2 سال بعد يعني سوم شهريور 1320 ايران توسط متفقين اشغال شد و اون قزاق عوضي اوني كه هر ناسزايي برازندشه دستور انحلال ارتشي رو داد كه تو 20 سال به قدري پول خرجش كرده بود , كه به گفته ي "محمد علي فروغي" : اگه نصف اون پول صرف عمران و اباداني شهرها مي شد ايران گلستان شده بود خودشم بيست و پنجم شهريور استعفا داد و پسر بي لياقت تر از خودش اومد سر كار . اما چيزي كه باعث شد من بيا اين حرفا رو بگم تو صفحه ي 414 كتاب زندگي سياسي محمد علي فروغي نوشته شده .
شما هم بخونين : در نيمه شب شهريور 1320 دولت شوروي و انگلستان به ايران حمله كردند . اولين نيرويي كه وارد ايران شد , يك گردان سرباز شوروي بود كه از پل جلفا گذشتند و وارد اذربايجان شدند ... گردان هاي ارتش شوروي در ان موقع , از سه گروهان 100 نفري سازمان داده شده بود و لذا نيمه شب سوم شهريور , اولين واحد سرباز شوروي كه به ايران تجاوز كرد , متشكل از 300 نفر بود و تا ظهر سوم شهريور , شمار سربازان شوروي كه وارداذربايجان شدند, از 2000 نفر تجاوز نمي كرد . اما نيروي 40 هزار نفري ايران در اذربايجان كه مي توان گفت كه خود يك لشكر بود , در قبال ان نيروي ضعيف و معدود روسي , به سرعت متلاشي شد , در صورتي كه افسران و سربازان جوان ارتش ايران , اماده ي پيكار تا اخرين نفس بودند . ولي افسوس كه سربازان و افسران جوان ارتش ما تحت امرايي خدمت مي كردند كه هدفي جز جمع كردن ثروت نداشتند و مقام و منصب را براي اين مي خواستند كه بر طول و عرض املاك خود بيفزايند و گاو صندوق هاي خود را بيشتر پر از پول كنند .
چه بلاهايي كه بعد از اشغال سر ايران نيومد . اون وقت تو فيلما هميشه متفقين رو خوب نشون مي دن و متحدين رو بد در حالي كه چرچيل هيچ فرقي با هيتلر نداشته , حتي از نظر اخلاقي چرچيل يه ادم فاسد بوده و هيتلر از نظر اخلاقي يه ادم سالم من كه فكر مي كنم تاريخ به هيتلر ظلم كرد .
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/06/27ساعت 0:6 توسط شیطونک شاکی
|
تصميم نداشتم به اين زودي برم تو فاز شاكي بودن اما انگار نمي شه . خب من دوباره شاكيم . از همه ي كسايي كه دوست دارن تو روزمرگي زندگي كنن شاكيم . از همه ي كسايي كه سر نوشت ديگران براشون مهم نيست شاكيم . از همه ي كسايي كه نمي خوان برا بهتر شدن زندگي خودشون وديگران تلاش كنن شاكيم . از همه ي كسايي كه پيرو اين حرفن كه دم غنيمت است شاكيم . از همه ي كسايي كه فقط اسم شيعه رو يدك مي كشن شاكيم . از همه ي كسايي كه فراموش كردن علي چيكار كرد شاكيم . از همه ي كسايي كه يادشون رفته پيامبر برا چي مبعوث شد شاكيم . از همه ي كسايي كه نمي دونن امامت و عدل چرا جز اصول دينه شاكيم . از همه ي كسايي كه مثل كبك سرشون رو كردن زير برف شاكيم . دكتر شريعتي تو كتاب نيايش مي گه : خدايا : مسئوليت هايه شيعه بودن را كه علي وار بودن و علي وار زيستن و علي وار مردن و علي وار پرستيدن و علي وار انديشيدن و علي وار جهاد كردن و علي وار كار كردن و علي وار سخن گفتن و علي وار سكوت كردن است تا ان جا كه در توان اين بنده ي ناتوان علي است , همواره فرا يادم ار ... . من نمي گم مثل علي باشيم . نمي گم اونجوري باشيم كه دكتر گفت . ولي حداقل مي تونيم تلاش كنيم كه يه شيعه ي خوب باشيم واسه علي . مي تونيم تلاش كنيم كه شبيه الگومون باشيم . حداقل اين كارو كه مي تونيم بكنيم . من از همه ي كسايي كه نمي خوان تلاش كنن شاكيم . من از همه ي كسايي كه فراموش كردن شيعه يعني پيرو و ما شيعه ي علي هستيم و بايد پيرو اون باشيم شاكيم . من هنوزم شاكيم ... .
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/06/22ساعت 17:42 توسط شیطونک شاکی
|
خب . اولين گيرم رو بدم و برم بخوابم . نمي دونم چند نفر شما دكتر شريعتي رو مي شناسيد , منظورم شناخت واقعيه نه اينكه فقط اسمش رو شنيده باشيد . من دكتر شريعتي رو كمي فقط كمي مي شناسم , اما خيلي خيلي دوستش دارم و بيشتر از اون به خودش اعتقادات و افكارش احترام مي ذارم . دكتر شريعتي يه نابغه بود و به گفته ي ژان پل سارتر خورشيدي كه از شرق خواهد درخشيد , دكتر شريعتي خيلي جلوتر از زمان فكر مي كرد و اينده رو مي ديد , اينده اي كه الان ما توشيم . دكتر شريعتي تو كتاب پدر مادر ما متهميم مي گه : برايه او (منظورش نسل جونه) يك پايگاه اموزش , يك تكيه گاه تبليغ , يك جريان فكريه نيرومند , نو و اثر بخش و متناسب با زمان او و نياز او و زبان او خلق كنيد . اين خوراكي هايه قديمي , اين كتاب هايه مذهبي و اين شكل تبليغ مذهب او را به ايمان شما نمي كشاند , در برابر صدها ايدئولوژي و مكتب و فلسفي اجتماعي و علمي امروزي كه از تمدن جديد بر او هجوم مي اورند نمي تواند بايستد . انچه هست فقط نسل قديم وفادار به مذهب را اشباع مي كند , براي اين نسل كاري بكنيد , براي حرف زدن با او , براي شناساندن اسلام و تشيع و فرهنگ و تاريخ و ايمان و توحيد و قران و محمد و علي و فاطمه و كربلا و امام و عدالت و امامت و جهاد و اجتهاد ... زبان تازه اي بيافرينيد , دست به خلق يك رنسانس اسلامي , يك نهضت انقلابي فكري , يك جوشش نو و نيرومند شيعي بزنيد , بودجه هايه مذهبي را , خدمت هاي ديني را , فعاليت هايه اسلامي را , به طرح اسلام راستين در اين عصر و برايه اين نسل صرف كنيد , و گرنه اين نسل از دست مي رود , اين فرصت از ميان مي رود اين ايمان و مذهب به فردا نمي رسد , هنوز كه مي توان و هنوز كه مي توانيد كاري بكنيد .
اما حرف دكتر رو به موقع جدي نگرفتن و به اتهام اينكه با روحانيت مخالفه , سعي كردن بگن همه ي حرفاش چرنده . و حالا , همون چيزي كه دكتر هشدارش رو 30 سال پيش داد , اتفاق افتاده ديگه كاريم نمي شه كرد .
واقعن كي مسول اتفاقيه كه برا ما افتاده و دكتر هشدارش رو 30 سال قبل داده , من الان بايد به كي گير بدم ؟ چرا اين بلا رو سر ما اوردن ؟ چرا حرف يه ادم متفكر رو جدي نگرفتن ؟ چرا صدايه فرياد دكتر رو نشنيدن ؟
من از همه ي كسايي كه سعي كردن با القايه اين تفكر كه دكتر مخالف روحانيته و هر كس كه مخالف روحانيت باشه يه بي دينه شاكيم . از همه كسايي كه شهيد مطهري رو پيش دكتر نديدن و بهش تهمت بي ديني زدن شاكيم . من شاكيم از اينكه ما رو جوري بار اودن كه يا هيچ اعتقادي نداريم يا اگرم داريم اعتقادات مسخره ي تشيع صفويه . من شاكيم ...
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/06/20ساعت 4:2 توسط شیطونک شاکی
|
سلام . من اسمم مريمه , 20 سالمه .
تصميم گرفتم يه وبلاگ درست كنم تا خاطرات و اتفاقاتي كه برام پيش مي ياد و به نظرم جالبه و بهتره جايي ثبت بشه اينجا بنويسم . شما من رو به اسم شيطونك شاكي خواهيد شناخت . نمي دونم ممكنه كسي نوشته هام رو بخونه يا نه , اما من دوست دارم بنويسم , به چند دليل : 1- من دارم 20 سالگي رو تموم مي كنم و فكر مي كنم بهتره وقتي ادم به گذشته فكر مي كنه يه چيزايي رو از اين گذشته دم دست داشته باشه . 2-گاهي ادم دوست داره باكسي حرف بزنه و درد دل كنه خب چي بهتر از يه ادم مجازي كه به حرفات گوش بده . 3- ادما به دوست احتياج دارن و اينجا مي تونه جاي باشه كه من دوستايه زيادي پيدا كنم . و چندين دليل ديگه ...
بايد بگم من ادم شاكي اي هستم , از همه چي و همه كس شاكيم , پس اگه روزي روزگاري يه كسي خواست وبلاگ منو بخونه بايد بدونه من به همه چيز گير مي دم و از همه چيز شاكيم . پس خيلي تعجب نكنه و اين فكرم كه داره وبلاگ يه ديونه رو مي خونه نكنه . من ادم سالميم , فقط از همه شاكيم . "شيطونك شاكي همه رو دوست داره"
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/06/20ساعت 2:55 توسط شیطونک شاکی
|