اخه مگه نمي گن خدا خوب و مهربونه , مگه نمي گن مهربون ترين مهربوناست , مگه نمي گن هر لحظه كه طلب بخشش كني مي بخشدت . پس اين كارا چيه , اره قبول دارم برا نزديكي به خدا , برا اينكه بيشتر و بهتر احساسش كني يه كارايي تاثير زيادي داره , ولي مگه فقط با اين روش مي شه به خدا نزديك شد ؟
لزومن بايد بشينم گريه زاري كنم و قران سرم بگيرم و ... تا به خدا نزديك بشم و خدا من رو ببخشه ؟ اصلن مگه من چيكار كردم ؟ ادم كه نكشتم , از ديوار كسي كه بالا نرفتم , جرم و جنايت كه نكردم . پس چرا بايد اين همه نگران بخشيده نشدنم باشم .
اره خيلي گناه كردم ولي نه اون قدر كه ديگه غير قابل بخشش باشه . سو تفاهم نشه من گناهايي رو كه كردم كوچيك نمي دونم , هر گناهي تو جاي خودش بزرگه . ولي اينكه مي گن اگه تو اين 3 شب اگه بخشيده شدي كه هيچ , اگه نه تا سال بعد بخشيده نمي شي به يه جك بيشتر شبيهه تا حرف حساب .
مگه تو همون مفاتح ننوشته فلان روز اگه فلان نماز رو بخوني هر گناهي كه كردي بخشيده مي شه , تازه بعضي از اين نمازا فقط باعث بخشش گناهايي كه تا حالا كردي نمي شه , بعدشم هر گناهي بكني بخشيده مي شه . خوب اينا به جك و خزعبلات بيشتر شبيهن . اگه فقط تو شب قدر بخشيده مي شي , خب , قبول , ولي اينا كه تو مفاتيح نوشته چيه . اين دو تا حرف با هم تناقض اشكار دارن .(خرم خندش مي گيره از اين چيزا)
اينكه فقط تو اين 3 شب بخشيده مي شي با اين حرف كه مي گه صد بار اگر توبه شكستي بازا , با اينكه مي گن خدا مهربون و بخشنده است , كاملن تناقض داره .
اين نمازا كه تو مفاتيح نوشته اونقدر مسخره و خنده داره كه ... , اخه مگه مي شه من برم هر كاري دلم مي خواد بكنم , بعد اخر عمري بيام يه چند تا از اين نمازا بخونم صاف برم بهشت , اگه اين نمازا به اين اسوني گناه رو مي بخشن پس پرهيز از گناه يه چيز مسخره مي شه و شب بيداري واسه احيا كار مفت , اگرم نه , همه ي كارات بايد رو حساب باشه و گناه انجام ندي و اين نمازا و شب بيداري شب قدر محض محكم كاريه , پس ادمي كه همه ي عمرش از خدا ترسيده وتا جايي كه تونسته گناه نكرده , احتياجي به اين كارا نداره برا بخشش , يه بار از خدا طلب بخشش كنه اون خورده گناهايي كه كرده بخشيده مي شه .
اصلن نكته ي مهم تر , نمي گم همه ولي بيشتره كسايي كه تو اين سه شب احيا نگه داشتن و قران سر گرفتن , صبحش پاشدن رفتن دنبال همون كارا و گناهاي هميشه شون (نمونش رو به عينه ديدم كه مي گم). حالا واسه چي شبش احيا نگه داشتن , يا خودشون رو مسخره كردن يا خدا رو . منم مي دونم ادمي نيستم كه اگه بخشيده بشم ديگه هيچ گناهي نكنم , پس بي خود چرا اين كارو بكنم , خدا كه مسخره من نيست . هست ؟ بسه ديگه خيلي طولاني شد . بقيه ي كفرياتم رو هم بعدن مي گم
ع . گ . ك . 1 (اقايون , خانوما , سو تفاهم نشه من منظورم از شيطونك كافر اين بود كه من از نظر كسايي كه به اون نمازا و اون جور بخششا معتقدند كافرم , وگرنه من اخر بچه مسلمونيم , شك نكنيد . بسه ديگه كم خودم رو تحويل بگيرم )
ع . گ . ك . 2 (نمي دونم اين بهايي هاي محترم چرا وقتي ميان ادرس نمي ذارن , لابد مي خوان ريا نشه)
ع . گ . ك 3 (من اقا كوته فكرم ولي نمي دونم چرا به سوال من جواب نمي دن , اين بهاالله اخرش كي بود , منه مسلون اون رو به عنوان نائب امام زمانم قبول كنم يا خود امام زمانم , حالا شما ها دوست داريد به عنوان پيغمبر قبولش كنيد مشكل خودتونه)
ع . گ .ك 3 (تا جايي كه من مي دونم تو دولت اقاي خاتمي تمام حقوق كارمنداي بهايي رو كه تو انقلاب اخراج شدن پرداخت كردن)
ع . گ . ك 4 (اخه مگه مي شه الان گسترش يه دين رو با 1400 سال پيش يا 2000 سال پيش مقايسه كرد كه مي گن بهائيت گسترش داشته گسترش داشته , تا جايي هم كه من مي دونم تو 200 سال اخير كه تقريبن همزمان با شروع فرقه ي ظاله مي شه بيشتر از 21 ميليون نفر مسلمون شدن )
ع . گ . ك 5 ( مي شه يكي به من توضيح بده كه چرا تو يه كشور اسلامي , 13 سال يه بهايي نخست وزير بود , هويدا رو كه همه خوب مي شناسن , من در عجبم كه چرا اون موقع اين بهايي ها نمي گفتن كه ما مسلونا مظلوم واقع شديم كه يه بهايي نخست وزير مملكتمونهو لابد اون موقع چون اقليت بر اكثريت حكومت مي كرده , ايران مهد تمدن بوده , عجب)
عجبا ! اين بود كه بعد از 5000 سال مردي را يافتم كه از خدا سخن مي گفت , اما نه براي خواجگان , براي بردگان . نيايش مي كرد , اما نه همچون بودا كه به "نيروانا" برسد , يا نه همچون راهبان كه مردم را بفريبد , يا نه همچون پارسايان كه خود را به خدا برساند , نيايشي در استان "الله" در ارزوي رستگاري "ناس" .
مردي يافتم , مرد جهاد , مرد عدالت , عدالتي كه اولين قرباني عدالت خشن و خشكش , برادرش بود . مردي كه همسرش , كه هم همسر او بود و هم دختر ان پيام اور بزرگ , همچون خواهر , من كار مي كرد و رنج مي برد و محروميت و گرسنگي را چون ما با پوست و جانش مي چشيد , و مي چشد . برادر !
مردي يافتم كه دختر و پسرش وارث پرچم سرخي بودند كه در طول تاريخ , در دستان ما بود و پيشوايان ما . اين است كه بعد از 5000 سال , از ترس ان معبد هايي كه تو مي شناسي و من , از ترس ان بناهاي عظيمي كه تو قربانيشان شدي و من , و از ترس ان قدرت هاي هولناكي كه تو مي داني و من , به كنار اين خانه ي گلين , متروك و خاموش پناه اوردم . ياران پيام اور از پيرامون خانه كنار رفته اند و تنهاست , همسرش تن به مرگ داده است , و خود در نخلستان هاي بني نجار , تمام رنج ها و دردهاي من و تو را , با خدايش مي گريد . من از ترس ان معابد هولناك و قصرهاي هراس اور و ان گنجينه ها كه همه با خون و رنج ما فراهم شد , به اين خانه پناه مي اورم و سر بر در اين خانه ي متروك مي گذارم و غم قرن ها را زار مي گريم .
برادر ! او و همه ي كساني كه به او وفادار ماندند از تبار و نژاد ما رنجديده ها بودند , او براي اولين بار , زيبايي سخن را نه براي توجيه محروميت ما و برخورداري قدرت ها , بلكه براي نجات و اگاهي ماست كه به كار گرفت , او بهتر از "دموستنس" سخن مي گويد . اما نه براي احقاق حق خويش . او بهتر از "بوسوئه ي خطيب" سخن مي گوييد , اما نه در دربار "لوئي" , بلكه پيشاپيش ستمديدگان , بر سرقدرتمندان است كه فرياد مي كشد . او , شمشيرش را نه براي دفاع از خود و خانواده و نژاد و ملت خود , و نه براي دفاع از قدرت هاي بزرگ , بلكه بهتر از "اسپارتاكوس" و صميمي تر از او براي نجات ما در همه ي صحنه ها است كه از نيام , بيرون پرانده است .
او , بهتر از سقراط مي انديشد , اما نه براي اثبات فضايل اخلاقي اشرافيتي كه بردگان از ان محرومند , بلكه براي اثبات ارزش هاي انساني اي كه در ما بيشتر است . زيرا او , وارث قارون ها و فرعون ها و موبدان نيست . او خود , نه محراب دارد و نه مسجد . او قرباني محراب است .
او مظهر عدالت و مظهر تفكر است , اما نه در گوشه ي كتاب خانه ها و مدرسه ها و اكادمي ها , و نه در سلسله ي علماي تر و تميز در طاقچه نشسته , كه از شدت تفكرات عميق ! از سرنوشت مردم و رنج خلق و گرسنگي توده بي خبرند . او , در همان حال كه كه در اوج اسمان پرواز مي كند , ناله ي "كودك يتيمي" تمام اندامش را مشتعل مي كند .
او , در همان حال كه در محراب عبادت , رنج تن و نيش خنجر را فراموش مي كند , به خاطر ظلمي كه بر يك "زن يهودي" رفته است , فرياد مي زند كه : "اگر كسي از اين ننگ بميرد قابل سرزنش نيست " .
او برادر ! مرد شعر و زيبايي سخن است , اما نه همچون شاهنامه كه در 60 هزار بيتش , يك بار , تنها يك بار , از نژاد ما و از برادري از ما , كاوه , سخن گفته . از اهنگري كه معلوم بود از تبار ماست , و ازادي و انقلاب و نجات مردم و ملت را تعهد كرد , اما هنوز بر نخاسته , اين تنها قهرمان تبار ما كه به شاهنامه راه يافت , گم مي شود . كجا ؟ , چرا ؟ , چون تبار و نژاد فريدون , درخشيدن گرفته است , اين است كه در شاهنامه بيش از چند بيت از او سخن نرفته است .
اكنون برادر ! در وضع و عصر و جامعه اي زندگي مي كنم كه باز من و هم نژادان و هم طبقه هايم , به او نيازمنديم .
او برخلاف حكيمان ديگر , بر خلاف نوابغ و انديشمندان ديگر , كه اگر نابغه اند مرد كار نيستند , اگر مرد كارند , مرد انديشه و فهم نيستند , و اگر هر دو هستند مرد شمشير و جهاد نيستند , و اگر هر سه هستند , مرد پارسايي و پاكدامني نيستند , و اگر هر چهار هستند , مرد عشق و احساس و لطافت روح نيستند , و اگر همه هستند , خدا را نمي شناسند و خود را در ايمانشان گم نمي كنند و خودشان هستند , مردي است در همه ي ابعاد انساني , همچون يك كارگر , همچون من و تو , كار مي كند , و با همان پنجه هايي كه ان سطر هاي عظيم خدايي را بر كاغذ مي نويسد , پنجه در خاك فرو مي برد , چاه مي كند . قنات احداث مي كند و در شوره زار , اب بر مي اورد . ...
اين قسمت و قسمت بعدي رو, چون مربوط به امام علي مي شه منتظر بودم كه روز شهادت امام بشه و بذارم . اين از قسمت 4 , قسمت 5 رو هم به زودي مي ذارم .
راستي , من فكرم مي كنم ابن ملجم , فقط علي رو نكشت , جونمردي و ادميت و شرافت رو بين اعراب كشت , و اينا , هنوزم زنده نشدن !!!!!!!!!!!!
يوفو ها تو اسمون مشكين شهر , مرزن اباد , اردبيل , گنبد كاووس , تبريز , اراك , اشنويه و سنندج هم ديده شدند .
گذشته از نظرات مخالف و موافق وجود يوفو و موجودات فرا زميني , تو دين اسلام روايات و تفاسيري كه از ايات قران نقل شده , وجود حيات تو سيارات ديگه مورد تاييد قرار گرفته .
چند تا از اونا به شرح زيره : 1- ايه ي "يسبح لله ما في السموات و الارض" كه به كرات تو قران ذكر شده . و تو تفاسير مختلف اومده كه اين ايه اشاره به تعدد اسمانها و حيات تو سيارات ديگه داره
2- ايه ي 29 سوره ي شوري : "و از جمله ايات قدرت خدا افرينش اسمان ها و زمين و هم ان چه در ان ها از انواع جنبندگان پراكنده است و او به جمع اوري انچه پراكنده , هر وقت كه بخواهد توانا است . كه در تفسير الميزان و نمونه از اين ايه به وجود موجودات فرا زميني تعبير مي شود .
3- از امام صادق روايت شده : غير از اين جهان كه ما در ان زندگي مي كنيم , دنيا هايي وجود دارد كه بسي بزرگتر است و در ان دنيا علومي است كه شايد با علوم اين جهان فرق دارد و تنها پروردگار از شمار ان دنيا ها اگاه است و در دنياهاي ديگر دو نوع علم وجود دارد كه نوعي از ان شبيه به علوم اين جهان است و اگر كسي از اين جهان به ان جهان سفر كند مي تواند ان علوم را ياد بگيرد , اما در بعضي دنياهاي ديگر علومي وجود دارد كه انديشه ي مردم اين دنيا قادر به درك ان نيست .
4- روايتي از امير المومنين بدين مضمون نقل شده كه ايشان به همراهانشان فرمودند : اين ستارگاني كه در اسمان ها مي بينيد در برخي شان شهرهايي با ساختمان ها بلند وجود دارد .
5- در بحارلانوار جلد 60 صفحه ي 74 وضعيت استقرار زمين و اسمان ها به اين شرح اورده شده : همين طور كه بالاي اين زمين اسماني هست , بالاي اسمان اول نيز زمين ديگري قرار دارد و به همين ترتيب تا زمين هفتم و اسمان هفتم كه عرش و مظهر تجلي اقتدار خداوند رحمان است .
مي بينيد كه تو قران و كتابا و روايت هاي شيعه , به وجود حيات , خارج از زمين اذعان شده .
در مورد اين كه اگه يه يوفو تو يكي از بزرگراه هاي ايران فرود بياد چه اتفاقي مي افته پرسيده بودم , شما رو نمي دونم اما من فكر مي كنم كه اتفاقي كه ما افته اينه :اگه يه روزي يه موجود خاكستري رنگ با چشماي سياه بزرگ و با يه ماشين شبيه بشقاب هاي فانتزي اركوپال توي ايران بشينه زمين , يه پليس مي ياد و جلوش رو مي گيره , و شروع مي كنه به گير دادن , كه چي ؟ چرا تو كمربند نبستي ؟
چرا برچسب بيمه ي شخص ثالث نداري ؟
گواهينامت كو ؟
كارت شناسايي نشون بده ؟
كارت بيمه چرا نداري ؟
چرا موقع وايسادن راهنما نزدي ؟
چرا ماشينت پلاك نداره ؟
چرا ماشينت رو اين شكلي كردي ؟
چرا حرف زدن بلد نيستي ؟
چرا اين جوري نگاه مي كني ؟
چرا انقدر چشات بزرگه ؟
چرا تو انقدر زشتي ؟
اين چه طرز ارايش كردنه ؟
چرا لباس تنت نيست ؟
چرا يكي از چراغاي ماشينت خاموشه ؟
چرا ماشينت اگزوز نداره ؟
چرا گاز CNG نمي زني ؟
چرا انقدر اين جوري هستي ؟
اين جا طرح ترافيكه واسه چي اومدي اين جا ؟
چرا وقتي بهت ايست دادم واينستادي ؟
چرا جلوي تابلوي بوق زدن ممنوع وايسادي ؟
اصلن بوق ماشينت كو ؟
چرا ماشينت چرخ نداره ؟
تو چرا جواب من رو نمي دي ؟
چرا مامور دولت رو مسخره كردي ؟
چرا شئونات اسلامي رو رعايت نمي كني ؟
و كلن چرا و چرا و چرا و چرا ؟
اخرشم اون فرا زميني مي ره تو يوفو ش و به سرعت برق از اون جا دور مي شه و مامور به مركز گزارش مي ده كه يه متخلف فرار كرد تو اسمون و اونا به بالا گزارش مي دن و بالا يه بالاتر گزارش مي ده و اخرم به رئيس جمهور و رئيس جمهورم چون ادم قانون منديه يه لايحه مي فرسته به مجلس كه برا تعقيب مجرم هاي كه به اسمون فرار مي كنن يه فكري بشه .
يه سري از مطالب رو از يكي از ضميمه هاي روزنامه ي جام جم با اندكي تلخيص و تصرف برداشتم . فعلن بستني زياد بخوريد و نظر يادتون نره .
هر كسي شك و شبه اي در مورد فرقه ي ضاله داره يه سر به اين وبلاگ كه لينك كردم بزنه "بهايي نيوز"
در مورد اينكه ذهنمون رو هم باز كنيم و كودن نباشيم , من ذهنم رو باز كردن و اين سوال برام پيش اومد , اين جناب بهاالله اول ادعا كرده نائب امام زمانه , بعد ادعا كرده خود امام زمانه , اخرم كه ادعاي پيغمبري كرده , بالاخره اين جناب بهاالله كدوم يكي از اين سه تا است ؟
خيلي هم از شما ممنونم كه مسلمونا رو از گناهي كه مرتكب مي شدن مطلع كرديد و گفتيد كه تفسير قران حرومه !!!! البته كه شما بايد اين رو بگيد , چون تو همون قران نوشته كه محمد اخرين فرستاده ي خداست . خب اگه بخوايم قران تفسير كنيم كه گند كار پيغمبر شما در مي ياد , واسه همين همچين حكمي رو داديد .
در ضمن من اظهار نظري در مورد بهائیت نكرده بودم , فقط از اقاي دواني نقل قول كردم كه همچين اتقاقي افتاده .
من با هيچ كدوم از اظهار نظرايي كه در مورد بهائیت شده كار ندارم . فقط اين رو خوب مي دونم كه همه ي مراجع تقليد رو نجس بودن پيروان اين فرقه حكم دادن . حكمي كه در مورد اهل كتاب ندادن .
حالا هر كي هر چي مي خواد بگه . اون جناب بهاالله هم يه دست نشونده بود , دست نشونده بودن بهاالله و حمايت ارباباش از پيروانش كاملن معلومه , بيت العدل كه تو اسرائيله , هر كسي هم كه تو تشكيلات بهائيت تولدش ثبت شده باشه , سه سوته هر جاي دنيا كه بخوان تابعيت مي گيرن . كه اين امكان حتي واسه پناهنده هاي سياسي هم نيست .
تو خود حديث مفصل بخوان از اين ...
تو خودت در مورد بهائيت اطلاع درست حسابي نداري , بعد اومدي من رو نصيحت مي كني كه در مورد چيزي كه نمي دونم حرف نزنم , البته تا اين جا كه تو در مورد چيزي كه نمي دوني حرف زدي و نشستي فتوا مي دي كه تفسير قران حرومه و ... .
ملت مسلمون هم مي دونن كه ادمي كه خودشم نمي دونه كه نائبه , امام زمانه , يا پيغمبره , ادمي نيست كه بشه به عنوان كدخدا قبولش كرد , پيغمبر كه جاي خود داره .
من تا ابد روي حرفي رو كه زدم باز مي كنم , بهايي جماعت پيرو يه ادم دست نشوندن . ادعاي نبوت بهاالله کذب محضه .
قبل از ماجرا هاي 11 سپتامر يه فيلم جنجالي , توسط فردي كه خودش رو ويكتور معرفي كرده بود در اختيار يه شبكه ي تلويزيوني قرار داده شد . اين فيلم به مدت 2 دقيقه و 55 ثانيه , مخفيانه از پايگاه فوق سري "گروه ليك groomlak" , واقع در منطقه ي 51 , مكاني كه به گفته ي خيلي محققان مركز ازمايشهاي سري دولت امريكا در رابطه با بشقاب پرنده است , خارج شده . بعد از انتشار خبر خارج شدن مخفيانه ي اين فيلم , ويكتور تصميم گرفت كه هر چه زودتر اون رو از يكي از شبكه هاي سراسري پخش كنه . اون اذعان كرد كه اگه هويتش فاش بشه بلافاصله توسط دولت به قتل مي رسه . البته ادعاي اون درسته , چون خيلي از كسايي كه اقدام به افشاي اين مسائل كردن توسط دولت امريكا به قتل رسيدن .
بعد از تلاش زياد ويكتور سرانجام شبكه اي مستقل تو لوس انجلس به اسم "Rocket Home Picture " قبول كرد كه اين فيلم رو در حضور يكي از يوفولوژيستها به اسم "ديويد مورتون" براي عموم پخش كنه .
بعد از پخش فيلم مورتون فيلم رو برا بينندگان اين جوري تحليل كرد : "فيلم صامت در محيطي نيمه تاريك فيلم برداري شده . نيم رخ دو مرد پيداس كه يكي از اونا يونيفورم نظامي تنشه و يه نفر ديگه كه صورتش رو پوشونده و دستش تو تصوير مشخصه , به نظر مي رسه يه پزشك باشه . اونا تو محلي نشستن كه سينما ها , ميكروفن ها و وسايل پزشكي توش به چشم مي خوره . نورهاي ضعيفي هم روي دستگاه چشمك مي زنن كه به نظر مي ياد ضربان يه قلب ضعيف رو نشون مي ده . كل صحنه از پشت يه ديوار شيشه اي فيلم برداري شده . طرف ديگه ي ميز موجود كوچيك قهوه اي رنگي با سر بزرگ و چشماي سياه وجود داره كه چهرش برا هزاران نفر از ربوده شدها اشناست : "يه فرا زميني !"
بعد اون با گفتن چند نشونه احتمال بيمار بودن موجود رو مطرح مي كنه : "ان گونه كه از چهره ي او پيداست دچار نوعي ناراحتي هم هست , اون ادامه مي ده كه پوشش اون صورتي مايل به قهوه اي كه قسمت پشت سرش بنفش رنگه و اثراتي از كوبيده گي روي اون ديده مي شه , كه احتمالن از ناراحتي اي تو قسمت جمجمه رنج مي بره . فيلم ادامه پيدا مي كنه و در ادامه شاهد نوعي تشنج شديد اون موجود هستيم . در لحظه اي دهن موجود به خاطر اعمال پزشكا باز شده , مقداري از محتويات دهن اون بيرون مي ريزه . تو اين لحظه دستگاه نمايش ضربان قلب به طرز عجيبي نوسان شديد رو نشون مي ده , در اين لحظه مردي كه لباس نظامي تنشه علامتي ميده و دو پزشك ديگه فوري به كمك مي يان . و فيلم تو قسمتي كه پزشكا مشغول مداواي اون موجود هستن تموم مي شه .
اون موجود شباهت زيادي به موجوداتي داره كه ربوده شده ها تحت هيپنوتيزم شكل و شمايلشون رو بازگو كردن . اين نوع از فرازميني ها برا تمام يوفولوژيست ها به "خاكستري ها grey" معروفند . نشونه ي بعدي كه صحت فيلم رو تقويت مي كنه , اطلاعاتيه كه پايين فيلم وجود داره ,DNI \27 , و سمت راست اون اعدادي كه به نظر مي ياد برا نشون دادن ساعت و دقيقه و ثانيه باشند .
DNI ممكنه به كلمه ي "Department of Navalinte Iligence" دلالت كنه . بخشي كه تو منطقه ي 51 مشغول به كاره خيلي از مردم از فعاليت ها و حتي وجود اون بي خبرن . ضمن اينكه "باب لازار" كه از جمله دانشمندايي بود كه مستقيمن رو پروژه ي "UFO" كار مي كرد و بعد تمام اطلاعات خودش رو فاش كرد و باعث جنجال بزرگي شد , برا روشن شدن ادعاهاش چك هايي كه تو مدت كار كردنش تو منطقه ي 51 بهش داده بودند رو تو يه برنامه ي تلويزيوني نشون داد . روي تموم اون چك ها مهر DNI خورده بود . اين مسئله صحت وجود چنين بخشي رو تو منطقه ي 51 افزايش مي ده .
حدود سال 1990 بود كه يه يوفوي مثلثي شكل تو اسمون بلژيك ظاهر شد و بلافاصله دو فروند جنگنده ي F16 برا تعقيب اون اعزام شدن . در حين تعقيب و گريز , يه اتفاق عجيب افتاد . يوفو تو مدت 1 ثانيه از ارتفاع 7000 پايي(2000متر) به ارتفاع 600 پايي(180متر) سقوط كرد و تو اون ارتفاع به پرواز ادامه داد . اين تغيير ارتفاع يك باره فشاري برابر با40 هزار برابر جاذبه ي زمين (يعني 40J) به بشقاب پرنده وارد كرده . جالبه اگه بدونيد كه بيشترين فشاري كه فضا نوردا تا به امروز تجربه كردن 3.6Jبوده كه اين فشار به تدريج به اونا وارد شده نه يك باره .
دانشمندا و كارشناسا با تحقيقات ازمايشگاهي پيش بيني مي كنن كه اگه دانش بشر خيلي خيلي پيشرفت كنه و بتونه شرايط اضطراري رو فراهم كنه , انسان مي تونه با شرايط خاص تا 8J روتحمل كنه . كه اين فشار بدون تهيه شرايط خاص و تجهيزات پيشرفته باعث مي شه رگ هاي بدن و تمام ارگانه هاي داخلي بدن از هم متلاشي بشن .
كارشناسا مي گن از نظر مقاومت فلزات در برابر فشار هيچ هواپيمايي قادر نيست بيشتر از 15J فشار رو تحمل كنه كه اون هم مستلزم تجهيز ويژه ي بدنه ي هواپيما با الياژيه كه تا حالا ساخته نشده . در حالي كه بشقاب يوفو تا 400J رو تحمل كرده بود . تغيير ناگهاني ارتفاع يوفو ي مذكور از يه بعد ديگه هم قابل ملاحظه است . يوفو تو زمان يه ثانيه از ارتفاع 7000 پايي به ارتفاع 600 پايي سقوط كرده : يعني با سرعت سرسام اور 6500 كيلو متر در ساعت . در چنين سرعتي در اثر برخورد هوا با بدنه ي هواپيما 4500 درجه گرما توليد مي شه كه هيچ فلزي نيست كه بتونه همچين گرمايي رو تحمل كنه . بدنه ي هواپيما از هر فلزي باشه اگه با اين سرعت پرواز كنه ذوب مي شه . ضمن اينكه تا به حال هواپيمايي ساخته نشده كه با اين سرعت پرواز كنه , در واقع حتي اگه الياژي ساخته بشه كه بتونه همچين دمايي رو تحمل كنه , امكان ساخت هواپيمايي كه با اين سرعت پرواز كنه نيست ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !
دفعه ي بعد در مورد چند باري كه يوفوها تو ايران مشاهده شدن مي نويسم و دلايلي كه باعث شده من وجود موجودات فرا زميني رو 100 در 100 باور داشته باشم .
راستي , به نظر شما اگه يه يوفو بر حسب اتفاق سر از ايران در بياره و تو يكي از بزرگ راه هاي ايران فرود بيا چه اتفاقي مي افته ؟ روش فكر كنيد . بعدن مي گم من فكر مي كنم چي مي شه
در ضمن مطالبي كه نوشتم رو با تلخيص و تصرف از شماره ي 98 سروش جوان برداشتم . قسمت اخر رو سه روز ديگه مي ذارم هر كسي لطف كنه و بياد , منت دارشم .
نظر يادتون نره , بستني هم زياد بخورديد
تا به حال به موجودات فرا زميني و يوفوها(بشقاب پرنده) فكر كرديد ؟ همين طور اين سوال كه تو سيارات ديگه حيات و جود داره ؟ حدود 70 سال از انتشار خبرهايي در مورد مشاهده ي يوفو ها مي گذره و هنوزم ادامه داره , اما اسرار اين موضوع هنوز تو پرده ي ابهام باقي مونده و هنوز اين بحث كه اين موضوع واقعيت داره يا نه ادامه داره . داستان هاي تخيلي , فيلم هاي مهيج و حتي گزارش هاي مستند زيادي از افرادي كه ادعا كردن يوفوها رو ديدن و حتي با سرنشيناش ارتباط برقرار كردن تهيه و پخش شده . معمولن بشر وقتي با رويدادهاي علمي مافوق دركش روربه رو مي شه سعي مي كنه براي شناخت بيشتر , مسئله رو از ابعاد مختلف بررسي كنه .
تصوري كه اغلب ما از ادم فضايي ها داريم , موجودات كوچيك سبز رنگه . خيلي ها به وجود موجودات فرا زميني اعتقاد 100 در 100 دارن و خيلي ها وجود اونا رو 100 در 100 رد مي كنن . گزارش هاي موجود نشون مي ده اولين گزارش در مورد يوفو ها تو دهه ي 1940 ثبت شده . ولي مهم ترين واقعه اي كه شواهد زيادي هم داشته تو سال 1965 ميلادي اتفاق افتاده . تو اين سال يه يوفو جلوي چشم شاهدان عيني تو "نوادا" سقوط مي كنه و شايد يكي از دلايلي كه مخالفان وجود يوفوها به اون استناد مي كنن نحوه ي واكنش دولت امريكا در اين باره باشه , چون بعد از سقوط يوفو , مزرعه بلافاصله محاصره و قرنطينه شد و يوفو و اثار به جا مونده و حتي شاهداي عيني از اون جا به يه محل نامعلوم منتقل شدندو ديگه خبري از اونا نشد .اين واكنش شك مردم رو به وجود يوفو ها برانگيخت و همين طور اين نظريه كه اين اشيا پرنده ي نوراني ابزار جاسوسي و نظامي كشور هاي قدرتمند بوده تو اذهان مردم قوت پيدا كرد به خصوص اينكه اغلب اين اتفاقات در زمان جنگ سرد بين روسيه و امريكا مي افتاد .
تو يه نظرسنجي از مردم امريكا معلوم شد كه 72 در 100 مردم معتقدند كه دولت امريكا قضيه ي يوفو ها رو از مردم پنهان مي كنه ...
دفعه ي بعد در مورد مشاهداتي كه از يوفوها ثبت شده يه چيزايي مي نويسم . شما ها رو نمي دونم ولي من 100 در 100 مطمئنم كه موجودات فرا زميني وجود دارند , كه البته برا اين اعتقادم دليل هم دارم كه بعدن مي گم .
بعد از اكران جنگ دنيا ها از تام كروز پرسيدن كه شما به موجودات فرا زميني اعتقاد داريد يه نه , و اون جواب داد : اين نهايت خودخواهيه كه فكر كنيم خداوند تمام هستي رو با اين بزرگي و عظمت فقط برا ما موجودات روي زمين خلق كرده . نظر شما چيه , شما هم لطفن رو بخش نظرات كليك كنيد و با يه اره و نه بگيد كه به وجود اين موجودات اعتقاد داريد يا نه . خواهش مي كنم اين كار رو بكنيد چون مي خوام بدونم كه اين تصور از نظر شماها درسته يا نه .
فعلن نظر يادتون نره , هر كي نظر نده من اون دنيا سر پل صراط يقش رو مي گيرم پرتش مي كنم پايين
صفحه ي 324 كتاب "نقد عمر" (عمر = زندگي) نوشته ي "علي دواني"(اين اقا روحاني بوده , يه ماه رمضون و تو كرج و تو محل اسكان كارمنداي كارخونه قند كه بهايي هم زياد داشته به دعوت مسلمونا منبر رفته) مي گه : يك شب , يكي از كارمندان گفت : خانم من به خانم بهايي اتاق مقابل اتاق ما گفته است كه چرا ديگر به مجلس نمي ايي ؟ و او گفته است : اقاي دواني هر چه مي خواهد بگويد , خودش مي داند كه حق با ما است , ولي حاضر نيست شما را روشن كند , و با مذهب ما اشنا سازد . خانم من پرسيده است : شما چه دليلي براي حقانيت خود داريد ؟ او گفته است : چه دليلي از اين بهتر كه در همين ماه رمضان شما هر سحر اول خدا را قسم مي دهيد به حضرت بهاالله و مي گوييد "اللهم اني اسئلك من بهائك بابهاه و كل بهائك بهي" , و كاملن پيداست كه منظور شما حضرت بهاالله پيغمبر مااست ! كارمند مزبور مي گفت : خانم من نتوانسته بود جواب او را بدهد , گفته است از اقاي دواني بخواه در منبر توضيح بدهد كه هم ما مسلمان ها بدانيم , هم پاسخ قانع كننده اي براي خانم بهايي باشد .
شب بعد در منبر گفتم چنين چيزي شنيده ام . اولن دعاي سحر از امام سجاد (ع) يادگار 13 قرن پيش است . ثانين "بها" يعني روشني . ان حضرت در اين دعا خدا را قسم داده به روشني وجود خود كه پهنه ي افرينش را فرا گرفته , و ثالثن در اين دعا تنها لفظ "بها" نيست , "جلال" و "جمال" و "كمال" و "عزت" هم هست كه امام در اين دعا خدا را به ان اسامي و اوصاف خدا قسم داده است . ميرزا حسينعلي ناكري مازندراني براي خود لقبي به نام "بها" قرار داده و به پيروان خود گفته است به من بگوييد "بهاالله" تا بتواند از همين دعاي سحر و موارد ديگر سو استفاده كند . اگر به دليل اين جمله خود را پيغمبر مي داند , اقا جلال ! اقا جمال ! اقا كمال ! شما سه برادر جوان كه از رفقاي ما هستيد و پاي منبر نشسته ايد هم مي تونايد ادعا كنيد كه پيغمبر هستيد , چون نامتان در اين دعا امده است , چه فرق مي كند , جلال باشد و يا كمال و جلال و يا عزت ! و افزودم كه مي گويند , خانمي در كربلا ادعاي پيغمبري كرده بود , گفتند : اولن ما نشنيده ايم كه زن هم پيغمبر مي شود , و ثانين چه دليلي بر پيغمبري خود داري ؟ زن گفته بود : اولن تا حالا نبوده و از حالا شده , ثانين دليل من دعاي سحر امام سجاد است . نام من عزت خانم است . در اين دعا امام خدا را قسم به من داده و گفته " اللهم اني اسئلك من عزتك باعزها و كل عزتك عزيزه ... " ديگر چه مي خواهيد ؟ سپس گفتم اگر عزت خانم كربلايي با دعاي سحر , پيغمبر مي شود , اشكالي ندارد كه شما هم حسينعلي ناكري را به لفظ "بها" پيغمبر بدانيد ! برويد فكر نان كنيد كه خربزه اب است ! با اين گفته ي من مجلس تا چند لحظه يكپارچه خنده بود .
من كه هر دفعه دعاي سحر رو مي شنوم ياد اين موضوع ميفتم و خندم مي گيره . دليل از اين محكم تر واسه اثبات ادعا سراغ داريد ؟ !!!!!!!
نماز روزه هاتون قبول , منم دعا كنيد , بستني هم بخوريد , نظرم يادتون نره .
تو ننگ عربی، سيد حسن! نام تو را بايد از فهرست اعراب شايسته خط بزنيم
تو , بجای آنکه در ايوان ويلای ساحلی ات , لم بدهی , و چرت تابستانی ات را با دود قليان مفرح کنی ,
تفنگ دست میگيری و از پشت تريبون المنار با نعرههايت , چرت ما را پاره میکنی .
تو هيچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن!
نه شکمت , آن اندازه است که از پشت دشداشههای سفيد وقار عربی ات را نمايان کند ,
نه چفيه و عقال داری .
تازه عمامه سياه سرت میگذاری , که ما را به ياد خمينی میاندازد که يکبار چرت مان را پاره کرده بود ,
تو ننگ عربی ، سيد حسن !
بجای آنکه در حرمسرايت بگردی و رقص عربی مماليک گرجی و اوکراينی ات را تماشا کنی ,
تا فردا در بهشت , برای مغازله با حوريان آماده باشی
در مخفيگاهت , که نمیدانيم کجاست می نشينی و نهج البلاغه میخوانی
تو کافر شده ای، سيد حسن!
و بر ماست که تو را به يهوديان اهل کتاب بسپاريم ...
فقط به رسم مردان بزرگ عرب ,
صادق باش و بگو برد موشکهايت به رياض که نمیرسد ؟!
امید مهدینژاد
اين شعر رو تو وبلاگ طوبي خوندم , من كه خيلي خوشم اومد , شما چطور ؟
بستني زياد بخورديد
ع.گ.ك 1 ( ايهن ناس لطفن هر كسي نظر مي ذاره به فارسي بنويسه , تركي و فينگليش رو من خوب نمي تونم بخونم ) ع.گ.ك2(محض اطلاع همه من ترك_فارسم يعني فقط پدرم تركه , بنابراين رو هر دو نژاد تعصب دارم , من با وجود اينكه تركم اما وطن فروش و تجزيه طلب نيستم , و هر كسي اين جور بودن رو مخالف با ترك بودن مي دونه , همين جا اعلام مي كنم كه هيچ وقت دوست ندارم با اين شروط ترك باشم ) ع.گ.ك3(هر كسي هم با من مخالفه و نظر مي ذاره لطف كنه ادرس هم بذاره برم همون جا جوابش رو بدم , نمي خوام وبلاگم تبديل شه به محل جواب دادن به پان تركا و پان فارسا)
من انسانم، من پيش از آن كه در رقابت ناعادلانه با انسانهاي ديگر در جهان سرمايهداري قرار بگيرم ، انسانم .
من انسانم، من پيش از آن كه پول را ملاك ارزش انسان ديگر قرار دهم ، او را با انسانيتاش ميسنجم .
من انسانم ، من برساخته جامعهاي هستم كه در آن متولد شدهام و زندگي كردهام . اما جامعه را حاكمان ساختهاند ، جامعه نابرابر حاصل زيست حاكمان انساننما ست . من انسانم ، من با مشاركت انسانهاي ديگر حاكمان را تغيير خواهم داد .
من انسانم ، انسانها با هم متفاوتند . من به تفاوتها احترام ميگذارم .
من انسانم ، نابرابري و ناآزادي در هر جا نشانهاي است از نابرابري و ناآزادي براي همه انسانها .
من انسانم ، من با سرماي تن مرد بيخانمان اوكرايني به لرزه در خواهم آمد . من انسانم ، من با گرسنگي كودك رواندايي روزه خواهم گرفت . من انسانم ، من با مادر كودك بيگناه عراقي گريه خواهم كرد . من انسانم ، من با دستان كوچك كودك واكس زن هندي واكس خواهم زد . من انسانم ، من با دست پينه بسته ي دهقان سنگالي محصول درو خواهم كرد . من انسانم ، من با لوري بر ديوارهاي زندان پرو چوب-خط خواهم كشيد . من انسانم ، من با گنجي در تب و تاب ناآزادي سوخته خواهم شد . من انسانم ، من با زنان زخمخورده كيپ تاون درد خواهم كشيد .
من انسانم ، من حق زيستن ميخواهم ، من حق زيستن را نه از خانوادهام و نه از دولتم و نه از خدايم ، من اين حق را از انسانهاي ديگر طلب ميكنم .
من انسانم ، من پيش از آن كه با اسلحه قلب انسان ديگري را نشانه بگيرم انسانم . من انسانم ، من ميراث دار هزار سال مبارزه عليه جور و ستم و ظلمم . من انسانم ، براي ساختن به دنيا آمدهام ، ويراني را به ددمنشان و ستمكاران واگذاشتهام .
من انسانم ، پس جهان بهتري خواهم ساخت ، براي همه انسانها .
يه چيزی میخوام بگم ولی بايد قول بديد نخنديد . قول داديدا . اول يه كم مقدمه چينی كنم .
من همچين بفهمی نفهمی شیطونک ترسويی هستم ، البته از آدميزاد نمیترسم ! از حشرات مي ترسم ! يعنی من ترجيح میدم يه پلنگ ببينم تا يه حشره .
خلاصه كه كافيه يه حشره ببينم (البته به جز مگس و پشه ) صدای جيغم تا آسمون هفتم كه هيچی تا آسمون هفتادمم میره .
اما , اما , اصل ماجرا . هوا اين جا سرد شده (منم كه سرمايي ) رفتم يه ژاكت در اوردم كه بپوشم . خِلاصه ، ژاكتو درآورد و داشتم میرفتم بالا كه يهو يادم افتاد بايد ليوانمو از اتاقم میبردم بالا , ژاكتمو انداختم زمين تا برم ليوان رو بردارم , که ناگهان ديدم يه چيزی داره رو زمين حركت میكنه و يه جيغ كشيدم و پا گذاشتم به فرار . بعد از چند ديقه طی يه اقدام شجاعانه رفتم كه ژاكتمو از دست اون حشره نجات بدم , كه متوجه شدم حشرهی مذكور اصلن حشره نبوده !
حالا شما فكر میكنيد اون حشره چی بود ؟
خودم میگم ، يک عدد پر بود كه نمیدونم از كجا پيداش شده بود و وقتی من ژاكتم رو انداختم از باد حاصل از افتادن ژاكت يه چند سانت حركت كرده بود . در واقع من از يه پر ترسيدم .
قول داده بوديد نخنديد , نامردا
. بیوجدانا
. دروغ گوها
... با تو نبودم ! با اونايی بودم كه خنديدند .
شگفتا ! چگونه است كه خدا , با بردگان و بيچارگان سخن مي گويد و به ان ها مژده ي نجات , و نويد رهبري , و وراثت بر زمين مي دهد ؟
باورم نشد . گفتم : او نيز همچون پيامبران ديگر , در ايران و چين و هند ... , شاهزاده اي است كه به نبوت مبعوث شده است تا با قدرتمندي هم پيمان شود و قدرتي تازه بيافريند .
گفتند : نه , يتيمي بوده است و همه او را ديده اند كه در پشت همين كوه , گوسفندان را مي چرانيده است . گفتم : عجبا ! چگونه است كه خداوند , فرستاده اش را از ميان چوپانان برگزيده است ؟ گفتند : او اخرين حلقه ي سلسله ي چوپانان است و اجدادش همه , رسولان چوپان . از شوق , يا از هراسي گنگ , بر خود لرزيدم كه براي نخستين بار از ميان ما پيامبري بر خاسته است .
به او ايمان اوردم , چرا كه همه ي برادرانم را گرد او ديدم . بلال , برده ي برده زاده , از پدر و مادر بيگانه اي از حبشه . سلمان . اواره اي به بردگي گرفته شده از ايران . ابوذر , فقير درمانده ي گمنامي از صحرا . سالم , غلام زن حذيفه , اين بيگانه ي ارزان قيمت , برده ي سياه پوست , اكنون پيشواي همه ي ياران او شده است .
باور كردم و ايمان اورده , چرا كه كاخش چند اتاق گلي بود , كه خود در گل و خاك كشيدن شركت كرده بود . و بارگاهش تكه چوبي بود انباشته از برگهاي خرما ! اين همه دستگاه او بود , و همه ي فشاري كه براي ساختن خانه اش بر مردم وارد كرد ! و تا بود چنين بود و چنين مرد .
امدم , از ايران , از نظام موبدان و تبارهاي بزرگ , كه همواره براي جنگ ها و قدرتها به بردگيمان مي كشيدند , گريختم و به شهر او امدم , و در كنار بردگان و اوارگان و بي پناهان جهان , با او زيستم , تا پلك هايش , در سنگيني مرگ , خورشيدمان را پرده كشيد .
و برادر ! نا گهان ديدم كه ديگر بار معابد عظيم و پر شكوه , به نام او سركشيد , و شمشيرها , به رويشان ايات جهاد , به سويمان اخته شد . و باز از ثمره ي غارت ما به دست جور , بيت المال ها سرشار شد . و نمايندگان اين مرد نيز به روستاهامان ريختند , و جوانهامان را به بردگي نمايندگان و روساي قبايلشان بردند و مادرانمان را در بازارهاي دور فروختند و مردانمان را به نام جهاد در راه خدا , كشتند و همه ي هستيمان را , به نام زكات , غارت كردند .
نا اميد شدم , كه چه مي توانستم بكنم برادر ؟ ! قدرتي به وجود امده بود , كه در جامعه ي توحيد , همان بت ها را پنهان داشت و در معبد و محراب "الله" , ان اتش هاي فريب را برافروخته بود . و باز همان چهره هاي قاروني و فرعوني , كه تو خوب مي شناسي برادر , و چهره هاي قديسين دروغ , , هم دست و همدستان قارون و فرعون , كه به نام خلافت الله و خلافت رسول الله , بر جان بشريت و بر جان ما تازيانه ي شرع نواختند . و ما باز به بردگي افتاديم و مسجد بزرگ دمشق را ساختيم .
ديگر بار مبارزات عظيم , محراب هاي پر شكوه , و قصر هاي بزرگ , و كاخ سبز دمشق و دارالخلافه ي هزار و يك شب بغداد , به قيمت خون ما و زندگي ما سركشيد . و اين بار به نام "الله" .
ديگر باور كرديم كه راه نجاتي نيست , و سرنوشت محتوممان بردگي و قرباني شدن است . ان مرد كه بود ؟ ايا در پيامش فريبمان را پنهان داشت ؟ يا در اين نظامي كه اكنون در سياه چاله هايش مي پوسيم , و همه ي برادران و مزرعه ها و هستي و سرنوشت ما غارت و قتل عام شده , من او , ان پيامبر , هر دو , قرباني شده ايم ؟
نمي دانم , ديگر راهي فرا رويم نبود . به كجا بايد مي رفتم ؟ به موبدان خود , چگونه مي توانستم ؟ به معبد هايي بازگردم كه همواره همدست و همدستان قدرتها و فريبها بودند ؟
به رهبران و مدعيان ازادي و مليتم ؟ اين ها همه كساني بودند كه در حكومت (انقلاب) جديد , قدرت هاي خانوادگيشان را در خراسان و سيستان و گرگان ازدست داده بودند و اكنون براي به دست اوردن حكومت خانوادگي و احياي نظام جاهليشان مي جنگيدند .
به مساجد ؟ چه تفاوتي بود , ميان اين مساجد و ان معابد ؟
ناگهان ديدم , برادر ! كه شمشيرهايي كه به سينه شان ايات جهاد حك شده بود , و معابدي كه سرشار از سرود و نيايش "الله" بود , وماذنه هايي كه اذان توحيد مي گفت , و چهره هاي مقدسي كه به نام خلافت و ادامه ي سنت ان پيام اور دست اندر كار بودند , پيش از من , كسي ديگر را قرباني مظلوم اين شمشير ها و محراب ها كردند : "علي" ! ### برادر ! علي خويشاوند ان مرد پيام اور بور و در محراب "الله" كشته شد . خود , پيش از من , و خانواده اش پيش از خانواده ي من و پيش از خانواده ي برده ها و ستم ديده هاي تاريخ , نابود شدند . و خانه اش , پيش از خانه ي ما به نام سنت جهاد و زكات غارت شد .
و قران , پيش از ان كه وسيله اي شود براي باز چاپيدن من , باز نابودي من , باز بيگاري و بردگي من , بر سر نيزه شد و علي را شكست .
خب اينم از قسمت سوم , فكر كنم كه بعضي چيزا تا اين جا روشن شده باشه . اما ,ميدونم دكتر شريعتي احتياجي نداره به دفاع ولي لازم مي دونم يه چيز رو بگم , دكتر شريعتي اخوند زاده نبوده , حالا بعضيا رو چه حسابي اين فكر رو كردند من نمي دونم , چون هر كسي كه كوچكترين مطالعه اي در مورد ايشون و زندگيشون كرده باشه اين رو مي دونه . دكتر شريعتي كسي كه بزرگترين , فيلسوف ها , شرق شناسا , اسلام شناسا و نويسنده ها و ازادي طلب هاي دنيا , خودش و افكار و اعتقاداتش رو تائيد كردن و ستودند .كسايي مثل پروفسور لويي ماسينيون , پاتريس لومومبا , فرانتس فانون , ژان پل سارتر , ژاك برك , عبداللطيف خميستي , امام موسي صدر , شهيد چمران و خيلي هاي ديگه . تائيد همچين ادماي بزرگي پشت دكتر هست . دكتر با تعريف و تمجيد ما بزرگ تر و با توهين و تحقير ما كوچيكتر نمي شه .
راستي "ياشا" لطف داري . فعلن نظر يادتون نره و اگه "ياشا" ناراحت نشه بستني زياد بخوريد .
تو رفتي , و ما همچنان در كار ساختن تمدن هاي بزرگ , فتح هاي نمايان و افتخارات عظيم بوديم . به دهات و روستاهايمان مي امدند و چون چهار پايانمان مي گرفتند و مي بردند و به كار ساختن گورهاشان مي گماشتنمان كه اگر در ضمن كار تحملمان پايان مي گرفت , چون سنگي در بنا مي نشستيم و اگر مي توانستيم كار را به پايان ببريم , شكوه و عظمت و افتخار بنا به نام كس ديگري ثبت مي شد . و از ما حتي نامي در خاطر نمي ماند .
گاهي ما را به جنگ مي بردند , جنگ عليه كساني كه نمي شناختيم , و شمشير كشيدن بر روي كساني كه نسبت به ان ها هيچ كينه اي نمي ورزيديم . و حتي كساني كه همزاد و هم طبقه و هم سرشت ما بودند .
ما را مي بردند و مادران و پدران پير و شكسته مان چشم انتظار ما مي ماندند و انتظارشان هرگز پايان نداشت .
اين جنگ ها به قول دانشمندي عبارت بود (دقت كنيد اين سخن توجيه كننده ي همه ي تاريخ است) از جنگ دو گروهي كه با هم مي جنگيدند بدون اين كه هم را بشناسند , براي كساني كه با هم نمي جنگيدند اما هم را مي شناختند . و ما را مي بردند . نابود و قتل عام مي كرديم . نابود و قتل عام مي شديم , اگر شكست مي خورديم , داغ و دردش را پدران و مادران ما , و روستاهاي متروك و مزارع خراب ما تحمل مي كردند , و اگر پيروز مي شديم افتخار و قدرت نصيب كساني ديگر مي شد و ما هرگز در فخر و غنيمتش سهيم نبوديم .
برادر ! بعد از تو تحولي بزرگ پديد امد . فرعون ها , قدرتمندان , و زورمندان تاريخ , تغيير فكر دادند و ما خوشحال شديم . ان ها معتقد بودند كه روح شان جاويد است و همواره پيرامون قبرشان مي چرخد و اگر جسد سالم بماند , روح با جسد ارتباط برقرار مي كند , و در پي اين عقيده بود كه ما را و شما را مجبور مي كردند تا بر گورهاشان اين بنا هاي عظيم و قاتل را بنا كنيم . و اين ها روشنفكر شدند و ديگر به مرگ نينديشيدند و ان عقيده ي كهنه را رها كردند و ما مژده ي بزرگي شنيديم , نجات از ساختن اين گور ها و اوردن 800 ميليون تخته سنگ از 1000 كيلومتري و روي هم چيدنشان ...
اما برادر ! اين شادي ناپايدار و زود گذر بود . زيرا بعد از رفتن تو , باز هم به دهات ما ريختند و به بيگاريمان كشيدند . باز هم بر پشت و شانه هايمان سنگ ها و ستون هاي عظيم را حمل كرديم , اما نه براي گورهاشان , كه ديگر به گور هاشان اهميتي نمي دادند , بلكه براي قصرهاشان . و قصر هاي عظيم , با گوشت و خون ما در جاي جاي زمين , سر برافراشت و در كنارشان دخمه هاي ديگر نسل هامان را بلعيد .
برادر ! ديگر بار در كام نوميدي بوديم , كه اميدي به ماندنمان خواند . پيامبران بزرگ برخاستند , زرتشت بزرگ , ماني بزرگ , بوداي بزرگ , كنفسيوس حكيم , لائوتسوي عميق ... .
روزنه اي به نجات گشوده شده بود . خدايان براي نجات ما , از ذلت و بردگي , پيامبران منجي خويش را بسيج كرده بودند , تا ايمان و پرستش را جانشين ستمگري و بردگي كنند . اما برادر ! اين مبعوثين خدايان , از خانه ي بعثتشان فرو امدند و بي هيچ اعتنايي به ما , راهي كاخ و قصري مي شدند . كنفسيوس حكيم , كه ان همه از جامعه و انسان گفت و باور كرديم , ديديم كه به وزارت "لو" رفت و نديم شاهزادگان چين شد .
و "بودا" كه"خود"شاهزاده ي بزرگ "بنارس" بود از همه ي ما بريد و در درون خود براي رفتن به "نيرونا" (كه نمي دانم كجاست) رياضت هاي بزرگ و انديشه هاي بزرگ افريد !
و "زرتشت" در اذربايجان مبعوث شد , و بي ان كه با ما تازيانه خوردگان و عزاداران دخمه ها (دخمه ي گور هزاران برادر , برده) سخني بگويد , به بلخ شتافت و در سلامت دربار گشتاسب از ما بريد .
و "ماني" از نور گفت و به ظلمت تاخت , و روشني را در گوش ما زندانيان ظلمت ظلم , زمزمه كرد . گفتيم اينك اوست كه نجاتمان را مي خواند . اما گفتار روشنش را در كتابي پيچيد و به شاپور ساساني هديه كرد و در تاجگذاريش خطبه خواند و افتخارش همه اين شد كه در ركاب "شاپور" سرنديب و هند و بلخ را گشت . و بعد چنينمان شكست و شكستمان را سرور كه : "ان كه شكست مي خورد از ذات ظلمت است و ان كه پيروز مي شود , از ذات نور ! " و مگر نه اين است كه ما شكست خوردگان هميشه ي سر تا سر تاريخيم ؟
برادر ! تو قرباني اين بناهاي بزرك بر گور شدي , ومن قرباني اين قصر هاي عظيم .
و ناگهان ديدم كه در كنار فرعون ها و قارون ها (كه به بردگيمان مي خريدند و به بيگاريمان مي كشيدند) ديگراني نيز به نام جانشينان اين پيامبرا سر كشيدند , روحانيون رسمي .
از فلسطين گرفته , تا ايران , تا مصر , تا چين , تا هر جا كه جامعه اي و تمدني هست , در كنار اين اهرام , و اين قصر هاي بزرگ , براي ساختن معابد پر شكوه , بايد سنگ مي كشيديم .
و بعد مدعيان پيامبري و جانشينان ان ها , ما را دستبندي ديگر زدند , و به نام زكات غارتي ديگر كردند , و به نام جهاد در راه دين , به ميدان هايي ديگر فرستادند , تا جايي كه ناگزيرمان مي كردند , كه در برابر اين خدايان , در مذبح معبد ها , و در كنار بت ها , كودكانمان را قرباني كنيم .
نمي داني برادر , كه تمامي معبد ها انباشته از خون فرزندان معصوم ماست . و ما هزاران سال (بدبخت تر از تو و سرنوشت تو) گور و قصر و معبد ساختيم . و خدايان در كنا فرعون ها , و در كنار قارون ها و نمايندگانشان , باز به جانمان افتادند .
سه پنجم همه ي املاك ايران را موبدان خداوند و اهورا از ما گرفتند , و ما براي ان ها , رعيت و برده و "سرو" بوديم . چهار پنجم همه ي زمين هاي فرانك را كشيشان خداوند از ما گرفتند . براي معابد بيگاري كرديم و همه ي كاخهاي عظيم و معبدهاي بزرگ چين را ساختيم و مرديم .
پيروزي از ان موبدان و كشيشان و روحانيون اديان , و فرعون ها و قارون ها بود . و من كه هزاران سال پس از تو زيستم و مرگ همه ي برادران و هم نژادانم را ديدم , احساس كردم كه خدايان نيز به بردگان كينه مي ورزند , و اين ائين ها براي بردگي ما , بند ديگري است , موبدان و كشيشان و روحانيان اديان نيز ابزار ديگري براي تحكيم اين قصر ها و گور ها , و توجيه اين نظامند .
و بعد همچنان كه حكيمان و دانشمندان بزرگ , كه از ما بهتر مي انديشند و مي فهمند ! مرداني چون ارسطو , مي گويند كه برخي براي بردگي و گروهي براي اقايي است كه به دنيا مي ايند , يقين كردم كه ما براي بردگي به دنيا امده ايم و جز اين سرنوشتي نداريم , و سرنوشت مقدرمان باربري و ستم كشي و تازيانه خوردن و تحقير شدن و نجس تلقي شدن و بردگي است , و جز اين ديگر هيچ .
اما برادر ! ناگهان خبر يافتم كه مردي از كوه فرود امده است و در كنار معبدي فرياد زده است كه : " من از جانب خدا امده ام "
و من باز بر خود لرزيدم كه باز فريبي تازه براي ستمي تازه .
همه ي سعي ام رو كردم كه كوتاه تر بنويسم ولي نمي دونم چرا انقدر طولاني شد . قول مي دم از دفعه ي بعد كوتاه تر بشه , به جون شما . يه روز يه كسي يه نصيحت به من كرد كه خيلي به دردم خورد , به من گفت : همه چيز لزومن اون جوري نيست كه تو مي بيني و مي شنوي . هميشه صبر كن همه چيز رو تا اخر دنبال كن اون وقت قضاوت كن , محكوم كن و متهم كن .چون اگه زود قضاوت كني اخرش پشيمون مي شي .
### بستني زياد بخوريد . ###
من نمي فهمم چرا تازگيا مد شده تا به كسي چپ نگاه مي كنن , مي گه ما بايد مستقل بشيم . اخه اين يعني چي . به جاي تلاش برا رفع تبعيض مي خوان مستقل باشن . به جاي حل مسئله ناشيانه صورت مسئله رو پاك مي كنن . ما همه ايرانيم , نبايد نژادمون رو به مليتمون ترجيح بديم . ايران وطن همه ي اقوامه همه شون . اگه كمبود هست اگه بي عدالتي هست اگه تبعيض هست يا هزار چيز ديگه , ربطي به ايران نداره , ايرانيا مسببشن . پس بايد سعي كنيم كه حقمون رو بگيريم و طرز فكر ديگران رو تغيير بديم نه اينكه ساز جدايي بزنيم . نمي دونم چه فكري مي كنن كه قصد جدايي دارن , ولي هر چي هست اينده نگري ندارن . همين جمهوري اذربايجان كه استقلال داره كجا رو گرفته كه ما نگرفتيم . يا يه كرد ايراني فكر نمي كنه كه هيچ سنخيتي با كرداي كشوراي ديگه نداره , فقط چون هم نژادن فكر مي كنن اگه يه كردستان واحد درست كنن ديگه به بهشت برين مي رسن . هر كسي از ايران راضي نيست , كسي مجبورش نكرده ايران بمونه , اگه اينجا بهش احترام نمي ذارن بره جاي ديگه ببينه اونجا چه گلي به سرش مي زنن .
تلاش برا تجزيه ي ايران يعني تلاش برا بي هويت كردن خودمون , يعني تلاش برا نابودي خودمون , يعني اينكه من اون قدر ادم ضعيفيم كه نمي تونم كسان ديگه رو تحمل كنم پس بايد ازشون جداشم . حماقت درجات گوناگون داره و اين مورد اخرين درجه شه .
با حرفايي كه زدم احتمال اينكه توسط تجزيه طلب ها ترور بشم زياده خلاصه كه اگه ديگه پيدام نشد سر از قبرستون در اوردم . بستني زياد بخورديد , نظر و فاتحه يادتون نره .
وقتي , در يونان , به معبد دلفي رفتم , و بناهاي عظيم , از ان همه زيبايي و شگفتي كار , سرشار از هيجان شدم . در اروپا , در رم , موزه ي هنر و معماري جهان , معبد هاي بزرگ و پر شكوه . در خاور دور , چين , كامبوج , ويتنام , كوه هاي عظيمي هست كه انسان با دست , انگشت , چشم و اعصابش , ان كوهستان را تراشيده , تا به صورت معبدي در اورده است براي خدايان و براي نماينده گان خدا در زمين , روحانيون رسمي مذهبشان .
اين ها در نظر من , بزرگترين ميراث بزرگ بشريت بود . تا اين كه در تابستان امسال , در سفري به افريقا , كه بيشترين شوقم ديدن اهرام سه گانه ي مصر بود , ان همه پندار ها ناگهاني در درونم فرو ريخت .
هم از راه , به ديدن اثار شگفت , اهرام , يكي از عجايب هفت گانه ي جهان شتافتم . و خوشحال كه چنين موفقيتي به دست اورده ام . در پي راهنما , و گوش سپردن به توضيحاتش , در شكل ساختمان اهرام و تاريخش و شگفتي ها و زيبايي ها و اسرارش !
"بردگان" , 800 ميليون تخته سنگ را از "اسوان" , همان جايي كه سد معروف اسوان را ساخته اند , به قاهره اورده اند . و نه هرم ساخته اند كه شش تا كوچك است و سه تاي ديگر بزرگ كه شهره ي جهان اند !
800 ميليون تخته سنگ را از فاصله ي 980 كيلومتري , به قاهره اورده اند , و روي هم چيدند , و بنايي ساختند تا جسد موميايي شده ي فرعون و ملكه را در زير ان دفن كنند !
و خود دخمه , مدفن اصلي , كه محلي است بزرگ , فقط روي 5 تخته سنگ رخام , ساخته شده است كه 4 قطعه سنگ بزرگ , به عنوان ديوار , و 1 قطعه ديگر به عنوان سقف . براي تصور قطر و وزن سنگي كه سقف را تشكيل مي دهد , كافي است بدانيم جنسش از رخام است و چندين ميليون قطعه سنگ بزرگ را تا نوك اهرام , روي همين سقف چيده اند و اين سقف 5 هزار سال است كه اين وزن را تحمل مي كند .
از ان همه كار , از شاهكاري چنان عظيم , دچار شگفتي شده بودم كه در گوشه اي به فاصلع ي 300 , 400 متري قطعه سنگ هايي ديدم كه متفرق بر هم انباشته شده اند . از راهنما پرسيدم كه ان ها چيست ؟ گفت : چيزي نيست , مشتي سنگ است . گفتم : اين ها نيز سنگ هايي انباشته بر هم است و چيزي نيست , مي خواهم بدانم كه ان ها چه هستند . گفت : ان ها دخمه هايي هستند كه چندين كيلومتر در دل زمين حفر شده اند . پرسيدم : چرا ؟ گفت : 30 هزار برده , 30 سال , سنگ هايي چنان عظيم را در فاصله ي هزار كيلومتري به دوش مي كشيدند , و گروه گروه در زير اين سنگ ها جان مي سپردند , و هر روز خبر مرگ صدها نفر را به فرعون مي دادند , اما نظان بردگي (كه به گفته ي "شواتز" باعث شد تا هيچ وقت , حتي اهرم و چرخ ايجاد نشود , چون وجود بردگان ارزان بي نيازي شان مي بخشيد) بي اندكي ترحم اجساد لهيده ي بردگان را به گودال ها مي ريخت و بردگاني ديگر به سنگ كشي مي گماشت .
گفتم : مي خواهم به ديدن ان هزاران برده ي خاك شده بروم . گفت ان جا ديدني نيست , سنگ هايي بهم ريخته است و دخمه هايي گور هزاران برده , كه به دستور فرعون , در نزديكي گور او در خاكشان چيده اند تا همچنان كه در زندگي شان نگهبانش بوده اند , و جسمشان را به خدمتش گماشته بودند , در مرگ نيز نگهباني اش كنند و روحشان را به خدمتش بدارند .
گفتم : ديگر رهايم كن كه به همراهي تو نيازم نيست , من خود مي روم . و رفتم . در كنار دخمه ها نشستم و ديدم كه چه رابطه ي خويشاوندي نزديكي است ميان من و خفته گان اين دخمه ها . و هر دو از يك نژاديم .
راست است كه من از سر زميني امده ام و ان ها از سر زميني . من از نژادي ام و ان ها از نژادي . اما اين ها تقسيم بندي هاي پليدي است تا انسان ها را قطعه قطعه كنند و خويشاوندان را بيگانه بنمايند و بيگانگان را خويشاوند . اما من , بيرون از اين تقسيم بندي ها , از اين سلسله و نژادم و خويشاوند و همدردشان . چون ديگر بار به اهرام نگريستم ديدم كه چقدر با ان عظمت و شكوه و جلال بيگانه ام . يا , نه , چقدر به , ان عظمت و هنر و تمدن كينه دارم . كه همه ي اثار عظيمي كه در طول تاريخ , تمدن ها را ساخته اند , بر استخوان هاي اسلاف من ساخته شده است . ديوار چين را پدران برده ي من بالا بردند و هر كه نتوانست سنگيني سنگ هايش را تاب بياورد و در هم شكست , در جرز ديوار گذاشته شد . ديوار چين و همه ي ديوارها و بنا ها و اثار بزرگ تمدن بشري , اين چنين به وجود امد : سنگ سنگي بر گوشت و خون اجداد من . ديدم تمدن يعني دشنام , يعني نفرت , يعني كينه , يعني اثار ستم هزاران سال بر گرده و پشت اجداد من . در ميان انبوه دخمه ها نشستم و ديدم كه چنان است كه پنداري همه ي ان هايي كه در دل دخمه ها خفته اند برادران من اند .
به قامت گاهم بازگشتم و به برادري در گروه بي شمار بردگان نامه اي نوشتم و ان چه را كه در عرض 5 هزار سال بر ما رفته بود , برايش شرح دادم . 5 هزار سالي كه او نبوده است . اما بردگي و برده , در شكل هاي مختلفش بوده است .
نشتستم و برايش نوشتم كه : "برادر " !
قسمت اول يه كم طولاني شد چون تقريبن مقدمه بود برا شروع نامش از دفعه ي بعد كوتاه تر مي نويسمشون . شما هم حوصله كنيد و همه رو تا اخر بخونيد . نظرم يادتون نره . بستني هم زياد بخوريد .