بگذريم , افاضات من يه چيز ديگس . اولندش كه من هيچ وقت در مورد اسنيپ فكر بد نكردم , چون فك نمي كردم دامبلدور گول زدنش اسون باشه , ذهن جوي يا محلول راستي خيلي راحت مي تونست ماهيت اصليه اسنيپ رو نشون بده و هنوزم همون فكرو مي كنم .
دومندش من از تمام شخصيتا فقط دامبلدور و دابي رو دوست داشتم , دامبلدور كه به مرگش مشكوكم ولي اگه واقعن مرده باشه اميدوارم تو كتاب بعدي بلايي سر دابي نياد .
سومندش حرف محمد هادي محمدي (محقق ادبيات كودك) رو كه مي گه هري پاتر يه ماركه مثل كوكاكولا كاملن قبول دارم .
چهارمندش 30 سال يا 50 سال يا بعدترش چي سر كتاباي هري پاتر مي ياد ؟ مثل شازده كوچولو يا بابا لنگ دارز مي شه كه همه مي خوننش و دوستشو دارن ؟ يا مثل اين دن ارام كه مثلن شاهكار ميخائيل شولوخف هم هست من حتي از فكر خوندنش حوصلم سر مي ره چه برسه بردارم بخونم تازه فقطم 4 جلده . هري پاتر كه تا اينجاش 10 جلد شده , يعني ممكنه به همچين سرنوشتي دچار بشه ؟ پنجمندش من كماكان سپيد دندان رو به هري پاتر ترجيح مي دم حالا هركي هر چي دوست داره بگه , سپيد دندان خيلي قشنگ تره .
شيشمندش فكر مي كنم اسنيپ شبيه ژاور تو بينوايانه كه باوجود نفرتش از ژان وارژان بدذات نبود . هفتمندش خيلي بي عقلم كه 10 جلد هري پاتر خوندم ولي 4 جلد دن ارام رو نخوندم در هر حال جلد اخركه بياد همه چي معلوم مي شه احتياج به بازخواني نبود , بارالها كمي ما را عقل مرحمت بفرما . (ما شامل من و مهسا س خانوم كنكور داره بعد ايشونم دارن هري پاتر مطالعه مي فرمايند)
بستني زياد بخوريد .
جلال آل احمد ; كتاب ديد و بازديد :
مردم اگر چه شايد اين احتياج را خود كمتر حس مي كنند ولي بيشتر از نان شب به دعا محتاجند . صبح كه از خانه بيرون مي آيند با دعايي كه مي خوانند و هفت بار به دور خود فوت مي كنند ; تا شب كه به خانه برميگردند ; همه جا براي شروع كردن و پايان دادن به هر كار , به دعا متوسل مي شوند . اگر لقمه اي به دهان بگذارند ; اگر عطسه كنند ; اگر پلك چشمشان بپرد ; دعا مي خوانند . بسم الله كه حرمتش مي رود و زياد نبايد گفت ; لعن بر شيطان هم كه بيش از حد جايز نيست ; ولي آن چه هست دعاست . دعا , دعا . به در و ديوار اتاق ها , در ميان قاب هاي شيشه گرفته و رنگ و روغن خورده , سردر ورودي مغازه ها و اتوبوس ها سردر خانه ها با كاشي هاي بسيار زيبا , به بيرون يا داخل حلقه ي انگشترها , بر روي نگين آن ها و يا اگر براي دعا احترام بيشتري قائل باشند زير نگين آن ها ; ون يكاد روي سينه ي خانم ها , با بهترين طلاها و با زيباترين ساخت ها و ... همه جاي ديگر , حتي بر روي حاشيه ي اسكناس هاي صد توماني سبز عصر طلايي دعاها با قيافه هاي گوناگون خودنمايي مي كنند . اسكناس هاي صد توماني آن عهد را براي يك بار هم كه شده باشد پشت جعبه ي آينه ي صراف ها و يا هر جاي ديگر مي توانيد ببينيد . اگر به دستتان رسيد ; در حاشيه ي آن , ميان شاخ و برگ ها و گل و بوته هاي درهم و خوشرنگ , سعي كنيد شايد شما هم بتوانيد جمله ي مكرر "انت مولانا فانصرنا" را بخوانيد . خداي مردم پول مردم است . در اين كه شكي نيست . باور نداريد ؟ پس چرا آنچه را كه مردم مي پرستند از طلا و نقره مي سازند و چرا خداهاي سنگي و چوبي , جز در دوره هايي كه فلزات قيمتي شناخته نبودهاند ; هيچ وقت ارزش نداشته اند ؟ و گذشته از اين چرا اسكناس را "مولاي" خود مي نامند و از آن "نصرت" مي طلبند ؟ حتي پول كه همه جا نماينده ي احترام و بزرگي است ; در اين ديار از سكه مي افتد و ناچار است در برابر دعا لنگ بندازدو دست حاجت به سويش دراز كند .