دلم كيك مي خواد . صورت مسئله خيلي سادهس ، ولي وقتي قراره حل بشه همچين يه نموره پيچيده مي شه . فردا در طول روز كه نمي تونم درست كنم و بعد از افطار برقا ضعيفه . الانم كه نصف شبه و همه خواب ! سر و صدا راه بندازم بيدار مي شن ! اصلن چه معني داره ساعت 3 صبح كسي خواب باشه ؟ مي رم كيك درست مي كنم هر كي هم بيدار مي شه بشه اصلن مشكل من نيست ، مي خواستن خواب نباشن .
پیام ۱) تجربه نامي است كه انسان ها براي اشتباه های خود مي گذارند ! ![]()
پيام 2 ) انسان نبايد از پذيرش اين كه بر خطا بوده پيش خود شرم سار باشد ! به كلام ديگر ! قبول خطا به آن معناس كه امروز داناتر از ديروز است
.
من چون بچه ی به شدت شیطونی بودم همیشه برام سخت بود که چند ساعت یه جا بشینم و درس بخونم و از مشق نوشتنم همیشه بدم می اومد . صبح زود بیدار شدنم همیشه برام سخت بوده و هست
. بنابراین کاملن مشخصه که مدرسه برا من جای دوست داشتنی ای نبوده
. با این وجود هم آمادگی رفتم هم کودکستان
. یادمه مربیا همیشه از دست من عاصی بودن
. مربی کودکستان همیشه می گفت با وجود این که خیلی شیطونه نمی تونم دعواش کنم وقتی من دارم داستان تعریف می کنم یا لوحه توضیح می دم یا یه چیزی بهشون یاد می دم این ور اون ور رو نگاه می کنه و کار خودش رو می کنه ولی وقتی ازش سوال می پرسم به تر از همه جواب می ده
.
بعدم که رفتم مدرسه و کلاس اول اسم معلممون خانوم قرآنی بود . یه کم بد اخلاق بود ولی در کل آدم مهربونی بود و تنها سالی که وقتی تموم شد من گریه کردم همون سال بود .
کلاس دوم یه معلم خیلی خیلی مهربون داشتیم به اسم آقایاری که واقعن خیلی مهربون بود و هنوزم برام عجیبه من که سال اول اون جوری اشک ریختم و کل مسیر مدرسه تا خونه رو گریه کنون اومدم چرا آخر سال دوم با وجود همچین معلم مهربونی گریه نکردم
.
سال سوم و چهارم هم معلمای خوبی داشتم خانوم حسن زاده و خانوم حسینی . (کلن این معلمای بد اخلاق و خط کش به دست به پست من نخوردن)
تابستون سالی که باید می رفتم پنجم خونمون رو عوض کردیم . نزدیک خونه ی جدیدمون دو تا مدرسه بود و چون مسیر رفت و آمد یکیشون خیابون وجود داشت اون رو حذف کردن و قرار شد برم دبستان شاهد دختران
و سه سال راه نمایی رو هم مدرسه ی راه نمایی همون جا رفتم راه نمایی شاهد دختران
. معلمای خوبی داشتم دوستای خوبی هم پیدا کردم ولی مسولین کاملن بی شعوری داشت . قبلن تو پست دانش آموز مشکل ساز یه بخشی از اون وقتا رو توضیح دادم . اون جا درس خوندن تنها چیز مفیدی که برا من داشت این بود که چند تا از بچه های کلاسمون بچه ی شهید بودن . نمی دونم متوجه می شید یا نه ولی این که با خود این بچه ها دوست باشی و چند سال باهاشون زندگی کرده باشی خیلی رو شناخت و ذهنیت آدم از بچه های شهید تاثیر می ذاره . دید من الان با خیلی ها فرق می کنه . خیلی ها فکر می کنن خانواده ی شهدا به ترین امکانات رو دارن و کلی سهمیه های جور واجور بهشون داده می شه و کلی خوش به حالشون ولی من می دونم این امکانات اون قدری که بقیه فکر می کنن نیست و اغلب این امکانات مال یه عده ی محدودیه و حتی اگه همه ی این امکانات رو داشته باشن هیچ دردی رو از بچه ای که یه ساله بوده باباش شهید شده مادرش چند سال عزادار بوده و این بچه تو یه محیط بزرگ شده که همیشه غمگین بوده و خیلی از چیزایی وجود معنویه یه پدر باعثش می شه رو نداشته و خیلی چیزای دیگه رو دوا نمی کنه . یه کمبودهایی هست که با مادیات نمی شه جای گزینش کرد .
من با وجود این که خیلی درس خون نبودم چون گیرایی خوبی دارم درسته هیچ وقت به ترین نبودم ولی همیشه جز دانش آموزای ممتاز بودم و همیشه معلم هام می گفتن تو به خودت ظلم می کنی تو می تونی به ترین باشی اما هیچ تلاشی نمی کنی و به این خوب بودن قانعی . یا مثلن مامان می گفت من حسرت به دل موندم یه بار کتاب درسی دست تو ببینم یا ببینم نشستی داری قبل از امتحان درس می خونی .
بعدم که رفتم دبیرستان و بعدشم رفتم هنرستان . به ترین دوران مدرسه رفتن من مال وقتی بود که رفتم هنرستان . چون رشته ای رو که می خوندم واقعن دوست داشتم . همه تو خونه تعجب می کردن وقتی می دیدن من بعد از برگشتن از مدرسه می شینم پای تکالیفم
یا چند ساعت کتاب دستمه درس می خونم
چون این چیزا تو نه سال قبلش خیلی نادر بود . البته اونم فقط مربوط به درسای تخصصی بود
.
هنرستان متاسفانه به عنوان یه جایی شناخته می شه که مال دانش آموزانیه که هیچ کدوم از رشته های نظری رو نتونستن برن (که خوب اشتباهه شاید قبلن اون جوری بود ولی الان اون طور نیست) منم به خاطر علاقه ای که داشتم رفتم اون جا . حالا بگذریم از این که از دوست و آشنا خیلی متلک شنیدم و خیلی به بابام ایراد گرفتن که تو خودت تحصیل کرده ای چرا گذاشتی مریم بره هنرستان و اون جا مال درس نخوناست . خب دیگه نمی شه نوع تفکر مردم رو عوض کرد .
یه مورد دیگه که مربوط به دوران مدرسه می شه اینه که من هیچ وقت حتی اون دورانی که می رفتم هنرستان برا مدرسه دل تنگ نمی شدم . قبلنم گفتم درسته دانش آموز تنبلی نبودم ولی کلن مدرسه برای من جای دوست داشتنی ای نبود .
ع . گ . ک . ۱ (تمام کسانی که این پست من رو خوندن ازشون دعوت می کنم که تو این بازی شرکت کنن)
ع . گ . ک ۲ (من الان دیگه مدرسه نمی رم
۴ سال پیش دوران مدرسه رفتنم تموم شده )
ا . ا . ب 1 (لطفن , تك تك كلمات رو با تامل بخونيد و قبل از اين كه به طور كامل بخونيدش , هيچ قضاوتي نكنيد)
دكتر شريعني : به نام يك "دين شناس"و به ويژه رشته ي علمي ام يعني "با چشم خشك علمي" و نه "چشم اشك آلود احساسات ديني و تعصب فرقه اي"در بررسي رسالت هاي ديني تاريخ و سير تحول تاريخي هر ديني و مقايسه ميان آن چه بوده است با آن چه شده است و آن گاه مقايسه ي اين فاصله ها , فاصله ي حقيقت و واقعيت اديان با يك ديگر به اين نتيجه رسيده ام كه : اگر هر ديني را از نظر رسالتي كه در رستگاري انسان بر عهده دارد , ارزيابي كنيم , هيچ رسالتي را در رشد اجتماعي , خود آگاهي , حركت , مسئوليت , آرمان خواهي انساني , بينش اجتماعي , روح عدالت جويي و عزت طلبي و بالاخره , واقعيت گرايي و طبيعت نگري و سازگاري با قدرت مادي و پيشرفت علمي و سازندگي و مدنيت و روح پيكار جويي فكري و گرايش مردمي ... . مترقي تر و در عين حال , آگاه تر و نيرومند تر از مكتب توحيد ابراهيمي , در رسالت محمد (اسلام) نمي شناسم .
و در عين حال , هيچ رسالتي را نمي شناسم كه به اندازه ي اسلام , در راه انحطاط پيش رفته باشد و ميان "آن چه بوده است" با "آن چه شده است" , فاصله اي در حد تناقض , طي كرده باشد !
اگر اسلام امروز را با ديگر اديان منحط يا منحط شده ي جهان مقايسه كنيد , شايد اين قضاوت مرا نادرست بشماريد , اما , ميزان انحراف هر حقيقتي را , بايد در سر گذشت خود آن حقيقت , اندازه گرفت و با خط سير نخستين و نقطه ي آغاز حركتش ,سنجيد .
و اگر , با همين شيوه , ميان مذاهب اسلامي , به بررسي و ارزيابي و سنجش بپردازيم , تشيع را در اسلام , آن چنان خوهيم يافت كه , اسلام را در اديان . و شگفتا ! كه در مقايسه ميان "حقيقت" و "واقعيت" ديگر اديان مي توان كلمه ي "اختلاف" را به كار برد , در حالي كه , چنين كلمه اي سر نوشت تاريخي اسلام را و تشيع را , در مقايسه با "سرشت" اسلام و تشيع , به درستي بيان نمي كند و به جاي آن , تنها كلمه ي "تضاد" يا "تناقض"رسا است ... .